خداوندبی انتهاست
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد می شه! یکیشون داد زد: محمد نگاه کن! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشین رو هل می دادیم سوار ماشین ما شده بود… خونه مشغول کاربودم که دخترم بدو بدو اومد و پرسید . دخترم : مامان تو زنی یا مردی ؟ من : زنم دیگه پس چی ام ؟ دخترم : بابا ، چی اونم زنه ؟ من : نه مامانی بابا مرده . دخترم : راست میگی مامان ؟ من : آره چطور مگه ؟ دخترم : هیچی مامان ! دیگه کی زنه ؟ من : خاله مریم ، خاله آرزو ، مامان بزرگ دخترم : دایی سعید هم زنه ؟ من : نه اون مرده ! دخترم : از کجا فهمیدی زنی ؟ من : فهمیدم دیگه مامان، از قیافه ام . دخترم : یعنی از چی ؟ از قیافه ات؟ من : از اینکه خوشگلم ، دخترم : یعنی هر کی خوشگل بود زنه ؟ من : اره دخترم دخترم : بابا از کجا فهمید مرده من : اونم از قیافش فهمید . یعنی بابایی چون ریش داره و ریشهاشو میزنه و زیاد دخترم : یعنی زنا خوشگلن مردا زشتن ؟ من : آره تقریبا . دخترم : ولی بابایی که از تو خوشگل تره من : اولا تو نه شما بعدشم باباییت کجاش از من خوشگل تره ؟ دخترم : چشاش من : یعنی من زشتم مامان ؟ دخترم : آره من : مرسی دخترم : ولی دایی سعید هم از خاله خوشگلتره !! من : خوب مامان بعضی وقتها استثنا هم هست دخترم : چی اون حرفه که الان گفتی چی بود من : استثنا یعنی بعضی وقتها اینجوری میشه دخترم : مامان من مردم من : نه تو زنی دخترم : یعنی منم زشتم من : نه مامان کی گفت تو زشتی تو ماهی ، ولی تو الان کودکی دخترم : یعنی من زن نیستم ؟ من : چرا جنسیتت زنه ولی الان کودکی دخترم : یعنی چی ؟ من : ببین مامان همه ی آدما شناسنامه دارن که توی شناسنامه شون جنسیتشون مشخص دخترم : یعنی منم مامانم ؟ من : اره دیگه تو هم مامان عروسکهاتی دخترم : نه ، مامان واقعی ام ؟ من : خوب تو هم یه مامان واقعی کوچولو برای عروسکهات هستی دیگه دخترم : مامان مسخره نباش دیگه من چی ام ؟ من : تو کودکی دخترم : کی زن میشم ؟ من : بزرگ شدی دخترم : مامان من نفهمیدم کیا زنن ؟ من : ای بابا ببین مامان جون خودت که بزرگ بشی کم کم می فهمی . دخترم : الان می خوام بفهمم . من : خوب هر کی روسری سرش کنه زنه هر کی نکنه مرده دخترم : یعنی تو الان مردی میریم پارک زن میشی من : نه ببین ، من چیه تو میشم ؟ دخترم : مامانم من : خوب مامانا همشون زنن و باباها همشون مردن دخترم : آهان فهمیدم . من : خدا خیرت بده که فهمیدی ، برو با عروسکهات بازی کن **** نیم ساعت بعد دخترم : مامان یه سوال بپرسم من : بپرس ولی در مورد زن و مرد نباشه ها دخترم : در مورد ماهی قرمزه است . من : خوب بپرس دخترم : مامان ماهی قرمزه زنه یا مرده ؟!!!!!!! اولین روز بارانی را به خاطر داری؟ ساده است نمایش سگی ولگرد ، شاهد آن بودن که زیر غلتکی میرود و گفتن این که مال من نبود. ساده است چیدن گلی و بوییدنش و از یاد بردن که به آن آب باید داد. ساده است دوست داشتن کسی بی هیچ احساس عشقی و او را به خود وا نهادن و گفتن اینکه دیگر نمیشناسمش باری زندگی سخت وساده است..... پیچیده نیز هم.
خیلی دوستای خوبی از طریق وبلاگ پیدا کردم. امیدوارم اونا هم همیطور فکر کنن. اینم یه آپ موضوعش مربوط به دنیای مجازیه. آپ طولانیه اگر حوصله داشتین بخونین. دوستتون دارم. روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. آنوقت پسرک روبروی من نشست. - عمو ... چیکار می کنی؟ - ایمیل هام رو می خونم. متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم: - اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده
اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمی شد.
وسط جنگل، داره شب می شه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یه کمی با موتور ور رفتم دیدم… میبینم، نه از موتور ماشین سر در می آرم! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بیصدا بغل دستم وایساد. من هم بیمعطلی پریدم توش. این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیچ کس پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!
خیلی ترسیدم. داشتم به خودم میاومدم که ماشین یهو همون طور بیصدا راه افتاد. هنوز خودم رو جمع و جور نکرده بودم که توی نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت میرفت طرف دره. تو لحظههای آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلوی چشمم.
تو لحظههای آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده. نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میاومد و فرمون رو میپیچوند.
از دور یه نوری دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند میدویدم که نفس کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش میاومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم روی زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم. وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو.
خوشگل نیست مرده !
میشه جنسیت تو هم توی شناسنامه ات زنه .
فرمانده: پس این سربازهها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه !) کجان؟
معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن
ساعت 10 صبح همه بیدار میشوند...
سلام سارا جان
سلام نازنین، صبحت بخیر
عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر
سلام نرگس
سلام معصومه جان
ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی...
صبحانه:
وا... آقای فرمانده، عسل ندارید؟
چرا کره بو میده؟
بچهها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفع میکنه
آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم
بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)
فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید
وا نه، لباسامون خاکی میشه ...
آره، تازه پاره هم میشه ...
وای وای خاک میره تو دهنمون ...
من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا ...
ناهار
این چیه؟ شوره
تازه، ادویه هم کم داره
فکر کنم سبزی اش نپخته باشه
من که نمیخورم، دل درد میگیرم
من هم همینطور چون جوش میزنم
فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!
بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟
برو خودت غذا درست کن
والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمیکنم، حالا واسه تو ...
چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد
بعد از ناهار
فرمانده: کجان اینا؟
معاون: رفتن حمام
فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد، اما صدای داد او در میان جیغ سربازهها گم میشود...
هوووو.... بی شعور
مگه خودت خواهر مادر نداری...
بی آبرو گمشو بیرون...
وای نامحرم...
کثافت حمال...
(کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!)
بعد از ظهر
فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟
یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟
جوجه بدون برنج
رژیمی عزیزم؟
آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.
شب در آسایشگاه
یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟
فرمانده: بله بسیار زیاد!
خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم
فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!
فرمانده میره تو آسایشگاه:
وا...عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو
راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو
فرمانده: بلندشید برید بخوابید!
همه غرغر کنان رفتند جز 2 نفر که روبرو هم نشسته اند
فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟
واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.
آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده
فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.
سرباز: آخه گناه داره، طفلکی
مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا!
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم
سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد
چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو
مدتها
بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. در رستوران ، محل
دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی
بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.
فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه
نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
- عمو... میشه کمی پول به من بدی؟
- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم
- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.
- باشه برات می خرم
صندوق
پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و
همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای موسیقی
یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.
عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟
آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.
- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟
غذای
من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ،
بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست. بذار بمونه. برایش
نان و یک غذای خوش مزه بیارید.
- ایمیل چیه؟
- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.
- عمو ... تو اینترنت داری؟
- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه
- اینترنت چیه عمو؟
- اینترنت جائیه
که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با
مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همه ی این ها وجود دارن ولی
در یک دنیای مجازی.
- مجازی یعنی چی عمو؟
تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.
-
دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست
داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اونطوری که دوست
داریم عوض کردیم.
- چه عالی. دوستش دارم.
- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟
- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.
- مگه تو کامپیوتر داری؟
- مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.
- نه ولی دنیای منم مثل اونه ... مجازی.
- وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم .
-
و من همیشه پیش خودم همه ی خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه
عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی
بشم.
- پدرم سالهاست که زندانه
- مگه مجازی همین نیست عمو؟
قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.
صبر
کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم.
من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با
این جمله پاداش گرفتم:
- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.
آنجا،
در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم. ما هر روز را در
حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها
، عاجزیم.
آدم
فرزندِ......؟
من را نه مادری نه پدر، بنویس اول یتیم عالم خلقت
نام محل تولد؟
بهشت پاک
اینک محل سکونت؟
زمینِ خاک
آن چیست بر گرده نهاده ای؟
امانت است
قدت؟
روزی چنان بلند که همسایه خدا، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک
اعضای خانواده؟
حوای خوب و پاک، قابیل خشمناک، هابیل زیر خاک
روز تولدت؟
در روز جمعه ای، به گمانم که روز عشق
رنگت؟
اینک فقط سیاه، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران که ببارد در آسمان
وزنت؟
نه آنچنان سبک که بپرم در هوای دوست، نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین
جنست؟
نیمی مرا ز خاک، نیم دگر خدا
شغلت؟
در کار کشت امیدم به روی خاک
شاکیِ تو؟
خدا
نام وکیل؟
آن هم فقط خدا
جرمت؟
یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟
همین.
حکمت؟
تبعیدِ در زمین
همدستِ در گناه؟
حوای آشنا
ترسیده ای؟
کمی
که چه؟
که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟
بلی
که؟
گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه، ولی...
ولی که چه؟
حکمی چنین! آن هم فقط به یک گناه؟!!
دلتنگ گشته ای؟
زیاد
برای که؟
تنها فقط خدا
آورده ای سند؟
بلی
چه؟
دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟
بلی
چه کس؟
تنها کسم خدا
در آخرین دفاع...؟
می خوانمش، چنان که اجابت کند دعا.


